الشيخ حسين المظاهري

114

جهاد با نفس (فارسى)

بنوشم با خود برداشت و از خيمه بيرون رفت ، من تماشا مىكردم . پيرمرد سياه بدتركيبى آمد ، آن مرد را از شتر پياده كرد ، پاها و دست و رويش را شست و با احترام او را به داخل خيمه آورد ، ديدم پيمرد خيلى بداخلاق هم هست ، به من چندان اعتنائى نكرد ، بلكه به آن زن خيلى تندى كرد . اصمعى مىگويد : از بس كه از اخلاق آن مرد ، بدم آمد ، از جا بلند شدم و ترجيح دادم كه وسط آفتاب باشم اما درون خيمه نباشم . بنابراين از آن خيمه بيرون آمدم ، آن مرد به من اعتنائى نكرد اما خانم مرا مشايعت كرد . به او گفتم : اى خانم ، حيف است كه تو با اين جوانى و جمالت به اين پيرمرد دل بسته‌اى ، به چه دل بسته‌اى ؟ به پولش ؟ كه اين وضع نكبت بار او در وسط بيابان است ، به اخلاقش ! اينهم اخلاق عجيبش ، به جمالش ! كه پيرمرد بدتركيبى بيش نيست ، به چه ؟ مىگويد كه مرتبه ديدم كه رنگ خانم پريد ؛ گفت : اى اصمعى ، حيف از تو ، من خيال نمىكردم تو كه وزير هارون‌الرشيد هستى بخواهى نمانى و سخن‌چينى كنى و محبت شوهرم را از دلم بيرون ببرى . اصمعى ، مىدانى چرا اين چنين مىكنم ؟ براى خاطر اين كه شنيدم پيغمبر اكرم ( ص ) روايت فرموده و من مىخواهم به آن عمل كنم ؛ پيامبر اكرم ( ص ) فرمود : « الايمان نصفه الصبر و نصفه الشكر » يعنى : ايمان دو بال دارد : يكى صفت صبر و ديگرى صفت شكر است و من بايد خدا را به واسطه اين كه به من جمال داد ، جوانى داد ، اخلاق خوب داد شكر كنم و شكرش